تبليغاتX

:: تاریک ::

تاریک

نقد تاریک اما روشن...



قشنگ ترین لحظه ها بیاد موندنی ترین لحظه ها هستن

rak' jvdk  

+ درد دل سه شنبه بیستم آذر 1386زمان 8:32 من گفتم دانیل |

فاصله ميان تئوری حکومت اسلامی و زندگی روزمره، ميان آن چه مردم در تهران در زندگی خصوصی عمل می کنند و آن چه به طور رسمی بايد تظاهر کنند، هرگز نمی توانست بزرگتر از اين باشد

کمی پس از رياست جمهوری احمدی نژاد و به ويژه پس از اعلام اينکه جمهوری اسلامی سوار بر «قطار بدون ترمز» شده است، لحن رسانه های اروپايی از جمله ژورناليست های آلمانی زبان (آلمان، اتريش و سويس) نسبت به رژيم حاکم بر ايران تغيير يافت و خود را با خطی که بين حکومت و مردم ايران تفاوت می نهد (سياست آمريکا) هماهنگ ساخت. از جمله روزنامه آلمانی «دی ولت»می نويسد:
ايران چيزی غير از آنچه هست که فکر می کنيم، چرا که رژيم ملايان تصوير غلطی از ايران ارائه می دهد. مردم ايران آزادمنش، آرامش طلب و البته همواره در جستجوی کالاهای غربی هستند. «گای هلمينگر» Guy Helminger نويسنده متولد لوکزامبورگ در چهارچوب پروژه «ديوان غربی – شرقی» (کتاب مشهور گوته شاعر آلمانی که ستايشگر حافظ بود) مدتی در ايران بسر برد و هر چقدر دلش خواست آبجو نوشيد. گزارش «هلمينگر» را از اين سفر می خوانيد:

پيش از سفر در کافه ای با دوستی پشت بار نشسته بوديم. او در حالی که گويی دستی نامرئی چهره اش را چين و چروک انداخته بود، با تأکيد روی کلمه «کجا» پرسيد: «کجا می خواهی بروی؟» جواب دادم: «تهران». سرش را تکان داد. يک آبجوی ديگر سفارش داد و در حالی که آن را روی بار به سويم سر می داد گفت: «بنوش که ممکن است آخرين آبجويت باشد!»

ودکا، ويسکی، شراب و آبجوی سفيد
ولی آن آبجو آخرين آبجوی من نبود. برعکس، در پايتخت کسانی که الکل را حرام می دانند، در هر خانه ای باری وجود داشت که مرا به شدت به فکر فرو برد، به طوری که سرانجام از يکی از ميزبانان پرسيدم اين همه ودکا، ويسکی، شراب و آبجوی سفيد «اردينگر» از کجا می آيند؟ او که انگار تا کنون هرگز به اين پرسش نينديشيده بود، لحظاتی فکر کرد و بعد گفت: «فکر می کنم خود دولت قاچاق الکل را سازماندهی می کند».
تهران پر از ساختمان های بلند و بزرگراه است. در نگاه اول شبيه برخی ديگر از شهرهای بزرگ است که آدم دلش نمی خواهد در آنها زندگی کند. در حالی که در حاشيه جنوبی تهران، کوچ کنندگان از شهرها و روستاها، برای خود خانه های غيرقانونی ساخته اند. در شمال ثروتمند تهران و در کنار قوطی کبريت های کوچک و چهارگوش، ويلاهای مجللی قرار دارند که برای ورود به آنها بايد از زير طاقهای ستونی آنها رد شد، و يا آپارتمان هايی وجود دارند که سطح مسکونی آنها ۲۵۰ متر مربع و بيشتر است. نرخ اجاره، سالانه تا بيست درصد افزايش می يابد و اين در حاليست که سطح اجاره هر متر مربع از اين ساختمان ها به اندازه اجاره در شهر «کُلن» است. البته کسانی که همزمان سه شغل دارند و با مزدی که به دست می آورند می توانند زندگی بخور و نميری را سر و سامان دهند، در اينجاها زندگی نمی کنند. در اينجا نشانه های زيادی نيز وجود ندارد که آدم را به ياد جمهوری اسلامی بيندازد. نه پشت هم مسجدی هست که چشم را بيازارد و نه صدای مؤذنی را می توان شنيد.

اينجا می توانست «کرويتزبرگ» برلين باشد
يک هفته گذشت تا من توانستم آخوندی را در خيابان ببينم. برخی از زنان چادر بسر داشتند، ولی اکثر زنان روسری های مد روز خود را در واقع روی موهايشان انداخته بودند و آرايش بسيار غليظی داشتند. آنها کاپشن، پالتو و ژاکت غربی می پوشيدند. اگر تابلوی مغازه ها و تابلوهای راهنما به زبان فارسی وجود نمی داشتند، فکر می کرديد چهار راه بازار تجريش همان «کرويتزبرگ» برلين است [کرويتزبرگ در برلين مشهورترين محله ترک نشين در آلمان است که به شدت مورد علاقه چپها، سبزها و جوانان ماجراجوست].
پس از ورودم بود که در آستانه فصل بهار و گرما، به زنان اخطار هميشگی سالانه داده شد که به زودی دوران اين تحريکات شيطانی به پايان خواهد رسيد و هشدار داده شد که دوباره همه چيز مرتب می شود و کنترل خواهد شد که همه مطابق مقررات لباس بپوشند تا از فحشا جلوگيری شود.
برای جوانان فرقی نمی کند. به موهايشان ژل می زنند و يا ريش شان را مانند «جانی دپ» در نقش دزد دريايی در فيلم «نفرين کارائيب» آرايش می کنند. تی شرت هايی می پوشند که رويشان به انگليسی نام گروه های موزيک آمريکايی نوشته شده و زوج های جوان با وجود ممنوعيت «ملامسه» دست در دست هم در خيابان ها راه می روند. هيچ کس نمی تواند پيش بينی کند تا کی می توان اينطور رفتار کرد و کی رژيم واکنش نشان خواهد داد. خودسری، در واقع استراتژی مأموران انتظامی است و جوانان می دانند که گاه حتی به سر داشتن يک کلاه بيس بال می تواند آنها را دچار دردسر کند.

خداوند مهربان در آن دورهاست
اکثر اين جوانان چندان کاری با مذهب ندارند. آنها با اسلام حکومتی بزرگ شده اند و محدوديت و ممنوعيت را بيشتر از خداوند مهربان احساس می کنند. روشنفکران ايران مدتهاست که از فرار يک نسل کامل از مذهب سخن می گويند. دينی که هيچ امکانی برای ارتباط بين اسلام و غرب نمی بيند، و مصرانه بين مسلم مؤمن و طرفداران بيمار و روانی فرهنگ غربی تفاوت می نهد، سالهای مديد با تنبيه و شلاق زدن در برابر همگان و زندان تلاش کرد تا فرزندان خود را دوباره به خانه باز گرداند. نتيجه اين تلاش اما يک جامعه به شدت بسته از آب در آمد که دست کم در شهرهايش مردم همواره بازتر و روشن تر خشم و نارضايتی خود را نشان می دهند
در هفته هايی که در هوای به شدت دودگرفته تهران در خيابانها قدم می زدم، همواره آدمهايی مرا مخاطب قرار می دادند تا فقط به من بگويند که آنها با حکومت خود موافق نيستند. يک بار خانم مسنی درباره نخستين احساسم از ايران پرسيد. گفتم همه بسيار مهربان هستند و من واقعا اين احساس را داشتم که خوش آمده ام. گفت: «بله، اين يک فضيلت قديمی ايرانی است. و اين را هيچ کس نمی تواند از ما بگيرد!» و بعد تعريف کرد که دوران شاه را ديده است: «آن موقع هم همه چيز عالی نبود، ولی اين...» و روسری گلدارش را نشان می دهد و نگاهش را بر می گرداند. بعد برايم آرزوی موفقيت کرد و خواهش کرد که وقتی به آلمان بر می گردم بگويم که ايرانی ها آدم های خوبی هستند.

شوخی با پرزيدنت احمدی نژاد
در اصفهان مردی تقريبا پنجاه ساله، دستش را از پشت روی شانه من گذاشت و با هيجان و انگليسی شکسته بسته تعريف کرد که من بايد به مردم ايران کمک کنم. گفت که نمی داند من ژورناليستم، ولی بايد در روزنامه های آلمان بنويسم که هيچ کس در ايران از رژيم ملايان خوشش نمی آيد. خواست که اين را به او قول بدهم. گفت که اصلا دلشان نمی خواهد که آمريکا ايران را بمباران کند، آنها به اندازه کافی در سالهای گذشته مصيبت جنگ داشته اند، ولی غرب بايد به آنها کمک کند. بعضی ها هم به اين بسنده می کردند که برايم درباره احمدی نژاد جوک تعريف کنند.
فاصله ميان تئوری حکومت اسلامی و زندگی روزمره، ميان آنچه مردم در تهران در زندگی خصوصی عمل می کنند و آنچه به طور رسمی بايد تظاهر کنند، هرگز نمی توانست بزرگتر از اين باشد. اين تفاوت را در چهره پايتخت نيز می توان ديد. به هنگام گذر از بزرگراه ها قدم به قدم تابلوهای تبليغاتی ديده می شوند که کالاهای غربی را تبليغ می کنند. تلفن های همراه در ابعاد عظيم روی پايه های آهنی ايستاده اند، فنجان هايی که از آنها بخار بلند می شود برای قهوه «ياکوب» تبليغ می کنند. همه جا تبليغاتی به چشم می خورد که آرزوهايی را بر می انگيزند که آدم هرگز نداشته است.
در کنار اين تابلوهای تبليغاتی، به شدت برای اسلام و فرهنگ شهيدپروری نيز تبليغ می شود. جملات قصار عليه دشمن روی ديوارها می درخشند، مجسمه آزادی را می بينم که جمجمه مرده دارد، به اسراييل و جامعه مصرفی غرب لعنت فرستاده می شود. روبنای بسياری از ساختمان ها با نقاشی های سطحی از چهره های انقلابی و گل سرخ و پروانه و مادران گريان و اسلحه پوشيده شده که ظاهرا بايد کارهای قهرمانانه شهدا را ارج بنهند. يادآوری سازمان يافته خاطره انقلاب، دوران جنگ و گذشته نه چندان دور، درست مانند ترافيک که ساکنان تهران بيشترين اوقات آزاد خود را در آن بسر می برند، همواره حضور دارد.

بدون خشم، بدون خشونت، بدون تعصب
با اين همه، در آرامگاه شهدا، جايی که من دوست نويسنده خود، امير چهلتن را ديدم، يک فضای خانوادگی موج می زند. البته وابستگان شهدا برای آنها که عمدتا در سنين جوانی در جنگ قربانی شدند، و حالا فقط عکس و يادگاری از آنها در ويترين شيشه ای برگورشان از آنها مانده است، سوگواری می کنند. ليکن در اينجا نيز خشم و خشونت و حتی تعصب وجود ندارد. مردم بيشتر چای می نوشند و روی نيمکت ها استراحت می کنند. به من که بيگانه هستم نيز تعارف می کنند با آنها غذا بخورم تا روح مردگانشان خشنود شود. مردی از من می خواهد که عکس بگيرم. می گويد به ياد داشتن گذشته سبب می شود که در آينده برخی کارها را انجام نداد.
تهران شهری از هزار و يک شب نيست، حتی وقتی کسبه و بازار با لامپ های پرنور کالاهای خود را به نمايش می گذارند، به طوری که آدم بايد با چشم نيم بسته از کنار آنها رد شود. تهران آن شهری نيز نيست که در آن شيعيان خشمگين با چهره های در هم کشيده ،به نام خدايشان بر دشمن لعنت می فرستند، مگر آنکه حکومت يک صد نفری را جايی گرد آورده باشد و تلويزيون دولتی هم از گرفتن نمای دور چشم پوشی کرده باشد، وگرنه در کنار اين گروه نمايش مذهبی و قرآن خوان که خود را به عقب و جلو تکان می دهند، ساکنان پايتخت چهارده ميليونی ايران ظاهرا خريد کردن را به آن ترجيح می دهند.
نه، تهران رنگهای بسيار و چهره های بس دوستانه دارد. تهران آماده ياری است. باز و روراست است. و صبح زود، وقتی هنوز هوای دود آلود خود را بر فراز تهران نگسترانده است، می توان در شمال، قله های برفی کوه البرز را ديد که همچون چشم انداز به سوی آينده ای رو به جهان گشوده است.
جوانانی که از آنها می پرسيدم نظرشان درباره شهرشان چيست می گفتند خيلی با حاله! می گفتند آدم در اينجا همه کار می تواند بکند، هر فيلمی ببيند، هر موزيکی گوش کند، البته ديسکو ندارند تا دختران و پسران بتوانند با هم آشنا شوند، ولی به جايش وقتی به فروشگاه های بزرگ می روند، به بهانه تماشای لباس ها با همديگر شماره تلفن رد و بدل می کنند و قرار می گذارند.

دوسوم جمعيت ايران جوان است
هفتاد و پنج درصد جمعيت ايران زير بيست و پنج سال سن دارد. اين جوانان نمی ترسند و اعتقاد دارند که چيزی تغيير خواهد کرد. با اين همه، بسياری از آنان دلشان می خواهد يک بار هم شده به آلمان بيايند. درست مثل محسن که دانشجوی انفورماتيک است و می گويد آلمان بهترين کشور دنياست. می گويم: «ها؟ چه چيز آلمان خوبست؟» می گويد: «همه چيز» و وقتی خواستم دوباره از او بپرسم، سرش را تکان داد و تکرار کرد: «همه چيز!»
آيا اين تصادفی بود؟ به هر حال، در تاکسی ای که مرا پس از گفتگو با محسن به دانشکده باستان شناسی، محل اقامت من، می برد، يک پرچم آلمان در کنار شيشه چپ اش خودنمايی می کرد و يک ترانه «هيپ هاپ» از ضبط شنيده می شد که يک بندش فارسی و بند ديگرش آلمانی بود. با احتياط از راننده پرسيدم چرا پرچم آلمان را در ماشين اش گذاشته است. او از آينه نگاهی به من انداخت و گفت: «خب، برای اينکه آلمان بهترين کشور دنياست!» من ديگر چيزی نپرسيدم که چرا چنين عقيده ای دارد. به آهنگ گوش دادم که مخلوطی از دو زبان بود و دو فرهنگ را در هم می آميخت و من هر بار فقط يک جمله اش را می فهميدم و جمله ديگرش را نمی فهميدم. شايد هم با موزيک سرم را تکان می دادم، چرا که وقتی می خواستم پياده شوم، راننده نوار را در آورد و به من داد و گفت: «اين را به تو هديه می کنم. آن بالايی ها هر کاری دلشان می خواهد بکنند. ولی ما همديگر را می فهميم».
+ درد دل یکشنبه هجدهم آذر 1386زمان 14:6 من گفتم دانیل |

بنزین سهمیه اش میخواد زیاد بشه  راسته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ درد دل سه شنبه سیزدهم آذر 1386زمان 15:48 من گفتم دانیل |